<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>0</title>
<link>https://shahed51.blogfa.com</link>
<description>شامل مطالب و اطلاع رسانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 May 2013 18:28:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ریاضی</title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/55</link>
<description>دانلودپنج نمونه سوال ریاضی نوبت دوم پایه ی پنجم</description>
<pubDate>Wed, 01 May 2013 18:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shahed51</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>ترجمه ی فارسی یکی از سوره های قرآن</title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/332</link>
<description>به نام خداوند بخشنده بخشايشگر (1) ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است. (2) (خداوندى كه) بخشنده و بخشايشگر است (و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته). (3) (خداوندى كه) مالك روز جزاست. (4) (پروردگارا!) تنها تو را مى‏پرستيم; و تنها از تو يارى مى‏جوييم. (5) ما را به راه راست هدايت كن... (6) راه كسانى كه آنان را مشمول نعمت خود ساختى، نه كسانى كه بر آنان غضب كرده‏اى، و نه گمراهان. (7) سینا کوه کمری</description>
<pubDate>Thu, 28 Mar 2013 21:06:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>1</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/332</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ چند سؤال‏ </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/331</link>
<description>چرا انسان ها از مرگ مى‏هراسند؟!. ابوذر: چون دنيا را آباد و آخرت خود را خراب كرده‏اند. پس رحمت خدا كجاست ؟!. ابوذر: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ: رحمت و مهر خداوند به نيكوكاران نزديك است. اى اباذر!... آيا مطلبى ظريف می گویی تا چيزى بياموزم؟!. ابوذر: مطلب بسيار است اما اگر توان دارى به كسى كه دوستش مى‏دارى بدى نكن. آيا ديده‏اى كه كسى به دوست خويش بدى كند ؟!. آرى!... نفس تو (وجود خودت) محبوب‏ترين چيزها نزد توست، وقتى كه فرمان خدا را زير</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/331</guid>
</item>
<item>
<title>مرورى در زندگی امام صادق (ع) </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/330</link>
<description>نام:‏ «جعفر» كنيه: «ابو عبدالله‏» لقبش: ‏«صادق‏» پدر گرامي: امام محمّد باقر(ع) مادر گرامى: ‏«ام فروه» روز تولد: «هفدهم ربيع الاول» سال تولد: «هشتاد و سه هجرى قمرى» محل تولد: «مدينه» مدت زندگي: «شصت و پنج سال» مدت امامت: «سى و چهار سال» فرزندانش:«امام كاظم عليه السلام‏»، «اسماعيل‏»، «عبد الله‏»، «محمد ديباج‏»، «اسحاق‏»، «على عريضى‏»،«عباس‏»،«ام فروه‏» و «اسماء» و «فاطمه‏» هفت پسر و سه دختر زمامداران دوران امامت: «هشام بن عبد الملك‏»، «وليد بن يزيد بن</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:49:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/330</guid>
</item>
<item>
<title>عید نوروز را چرا عید می گویند؟</title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/329</link>
<description>ازقيل&quot; پيامبر به سرزمينى رسيد. اهل آن سرزمين همگى مرده بودند. &quot;ازقيل&quot; عرض كرد؛ ...خداوندا!... اين ها را چگونه زنده خواهى نمود؟!. امر شد؛ مقدارى آب بر روى خاك آن ها بريز و بخواه تا زنده شوند. &quot;ازقيل&quot; به دستور خدا عمل كرد. مقداري آب بر خاك ريخت. از خداوند تقاضاى بازگشت آن ها را به حيات و زندگانى نمود. همگى زنده شدند و بين سى سال تا هفتاد سال مجدّدا زندگى نمودند. اين حادثه در روز اوّل فروردين يعنى روز اوّل بهار واقع شد.</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:48:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/329</guid>
</item>
<item>
<title>خرگوش ها و روباه </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/328</link>
<description>يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود. پدر ميان جنگل زيبايي، شهري بود به نام شهر خرگوش ها كه ساكنانش همگي خرگوش بودند. درگوشه اي از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ي قشنگي زندگي مي كردند. آن ها يك مزرعه داشتند كه در آن هويج و كلم و كاهو پرورش مي دادند. مامان خرگوشه آشپز خوبي بود و غذاهاي خوشمزه اي مي پخت. مامان خرگوشه و بابا خرگوشه سه تا بچه داشتند: دوتا دختر و يك پسر. پسرشان بزرگ تر بود .</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:45:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/328</guid>
</item>
<item>
<title>اشك حاكم </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/327</link>
<description>حاكم را به نخلي بسته بودند. چهره‌اش پر از گوجه پوسيده بود. لباس هايش پر تخم مرغ گنديده بود. چند جاي صورتش خراشيده بود. دستور خليفه بود. او را محكم به نخل، طناب پيچ كرده بودند تا هر كس كينه‌ي او دارد بيايد تلافي كند. هشام حاكم مدينه بود. خليفه كه عوض شد، او هم بر كنار شد. هر كاري كرده بود به فرمان خليفه بود. خليفه جديد مي‌خواست نشان دهد كه مرد خوبي است. هر كس مي‌آمد كاري مي‌كرد. بعضي به او ناسزا مي‌گفتند.</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:42:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/327</guid>
</item>
<item>
<title>مهمان بي ادب </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/326</link>
<description>علي(ع) نگران بود. هيزمي زير ديگ گذاشت. ابو لهب آمد و از كنارش گذشت. آتش شعله كشيد. ابو لهب غرغر مي‌كرد و به طرف اتاق مي‌رفت. مي‌ترسيد. اگر مثل ديروز سر و صدا مي‌كرد و نمي‌گذاشت پيامبر(ص) حرف بزند! به شعله‌ي آتش نگاه كرد. برخاست و رفت تا كاسه‌ها را بياورد. مهمان ها يكي يكي مي‌آمدند. پيامبر(ص) به آن ها خوش آمد مي‌گفت. بوي آب گوشت، حياط را پر كرده بود. علي(ع) ظرف ها را آورد. پيامبر(ص) داشت غذا را هم مي‌زد.</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/326</guid>
</item>
<item>
<title>دو مادر و يك فرزند </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/325</link>
<description>بچه من است! - دروغ مي‌گويد: پسر من است! امام(ع) نگاهي به هر دو زن كرد. يكي قد بلند بود. ديگري چاق و قد كوتاه بود. امام(ع) بچه را گرفت و گذاشت وسط. تپل و قشنگ بود. بچه دست و پايش را تكان داد و شروع به گريه كرد. هر دو زن خم شدند، بچه را بردارند، امّا از آن ها خواست، صبر كنند. همه ساكت بودند. چند نفر دور آن ها حلقه زده بودند. قنبر خدمت كار جلو رفت. نوزاد را برداشت. تكانش داد تا ساكت شود. زن چاق گفت: « ....</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:34:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/325</guid>
</item>
<item>
<title>مرد ناشناس </title>
<link>https://shahed51.blogfa.com/post/324</link>
<description>زن، مشك آب را به دوش مي كشيد. نفس نفس زنان به سوی‏ خانه‏اش می‏رفت. مردی ناشناس به او بر خورد. مشك را از او گرفت. خود به دوش كشيد. كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته اند. با بي صبري منتظر آمدن مادر هستند. در خانه باز مي شود. كودكان، مرد ناشناسی را ديدند. او همراه مادرشان به خانه آمده است. مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد مشك را به زمين مي گذارد. از زن مي پرسد: &quot; ... خوب معلوم است؛ كسی را نداری كه خود آب كشی می‏كنی!...</description>
<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 17:30:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>2</dc:creator>
<guid>shahed51.blogfa.com/post/324</guid>
</item>
</channel>
</rss>
