هنگامي كه خورشيد پنهان شد، پادشاه مرد. شيپورهاي نقره‌اي خبر اندوه بار مرگ او را در اردوگاه عظيم سپاهيان پخش ‌كردند. روحانيون در حال آماده كردن آتش مقدّس در ميدان بزرگ شهر بودند. صبح روز بعد، در مقابل يك دسته چوب كُندُر، فرزند كوچك‌ پادشاه، در حين گريه، تل هيزم را ماتم‌ زده آتش زد تا به شيوه مرسوم، پيكر پدر تاج‌ دارش را بسوزاند. كمي آن طرف‌تر، در سالن تخت پادشاهي، چهار برادرش با ضربه‌هاي شمشير، امپراتوري پدر را ميان خود تقسيم مي‌كردند. برادر بزرگ‌ تر صاحب گنج و پايتخت امپراتوري شد. برادران ديگر نيز استان‌هاي غني ديگر را با قرعه کشی بين خود تقسیم کردند، امّا سهم برادر كوچك يك بيابان بود. برادر كوچك ولی جوان با 12 شتر، هنگامي كه ماه از ميان فضاي مه گرفته، نمايان ‌‌شد به راه افتاد. سر زمين او فقط دارای یک بيابان وسیع، چند كوه و يك رود آب شور بود. او رفت تا به کوهستان رسید.

كوه‌ نشينان، جوان رنگ‌ پريده را ديدند كه از سرزمين‌هاي متمّدن و غني شمال مي‌آید، خنديدند و گفتند: ... اين سر زمين‌، خشك و ماسه‌اي است. رود آن، آب زيان‌آور دارد. خورشيد داغ محصولات آن را در آغوش مي‌گيرد و می سوزاند. يك جوان نمي‌تواند همه اين ها را عوض كند.

صبح روز بعد هنگامي كه پيرمردها رفته بودند تا پادشاه جوان را بيدار كنند، او به كوهستان رفته بود. كنار چشمه، جايي كه رود سرچشمه مي‌گرفت، جوانك از اسبش پياده شد و از آب‌ چشمه چشيد.

-    مثل عسل شيرين است.

او اين جمله را در حالي كه به درّه ويران نگاه مي‌كرد، گفت.

جوانك و همراهانش سپس به درون بيابان رفتند. آب‌هاي آن جا شور بود. او پرسيد:

- آيا دريا نزديك است؟!.

همراهانش پاسخ دادند:

- نه. با ما فاصله زيادی دارد.

پادشاه جوان به فكر فرو رفت و متوجّه شد اسبش، چند صخره سفيد رنگ را مي‌ليسد!. و با صدای محکم گفت:

- ما روي يك معدن نمك قرار داريم، بايد رود را منحرف كنيم.

همراهانش جواب دادند:

- غير ممكن است چون جريان رود بسيار تند است.

پادشاه اصرار كرد:

- هيچ چيز غير ممكن نيست. همين حالا شروع مي‌كنيم.

پادشاه شنل ارغواني‌اش را در آورد و سنگ بزرگي را حركت داده، آن را به رود انداخت. خيلي زود كشاورزان منطقه، تحت تأثير روحيه شاه جديد،‌ دور هم جمع شدند تا كار او را دنبال كنند. هزاران سنگ‌ تراش،‌ بنّا و نجّار، يك جمعيت انبوه سخت كوش را براي تغیر مسیر رود، به كانالی جديد تشكيل دادند. آن ها يك جوي عظيم ساختند و آب‌ها را از زمين‌هاي شور دور كردند.

اندكي بعد، بهار آمد و زمين‌هاي بزرگ شني و ماسه‌اي بيابان زير آب‌هاي رود رفت، امّا نمك‌هاي گذشته بار ديگر در زمين‌ها پيدا و همه جا به باتلاق تبديل شد. كشاورزان، زير نگاه تشويق‌كننده شاه، كانال‌ها، سدها و دريچه‌هايي براي تقسيم آب درست كرده بودند، ولي آن شن و ماسه‌هاي زرد رنگ، انگار هيچ چيز توليد نمي‌كردند.

پيرمردها زمزمه كردند:

- اين زمين‌ها بي ‌رحمند. آن همه كار و تلاش به چه درد ما خورد؟!. قبلا وضع ما بهتر بود، با اين ‌كه فقط علف و پياز مي‌خورديم.

امّا شاه جوان تسليم نشد. او در زمستان بعدي، دستور ساخت يك گاري را داد كه توسط گاوهاي نر قوي كشيده مي‌شد. آن ها خاك‌هاي كوه و گل و لاي باتلاق را حمل مي‌كردند. كشاورزان زير لب گفتند:

- نكند مي‌خواهيم رود را بپوشانيم؟!.

شاه لبخند زد:

- نه، بيابان را مي‌پوشانيم.

بيش از سه ماه نگذشته بود كه خاك كوه، باتلاق شن‌هاي زرد را خراب كرد. دشت سر سبز شد. خاك غني، مانند فرشي از رنگ‌هاي زنده در سراسر منطقه پخش شد.

خبر اين رونق به گوش برادران پادشاه جوان رسيد. مردم سرزمين ‌هاي آنان به دليل بي ‌لياقتي پادشاهان و هدر دادن خزانه خود، در گرسنگي به سر مي‌بردند. آن ها قاصداني را به سوي سرزمين شاه جوان روانه كردند و گفتند:

- محصولات‌تان را به ما بدهيد.

شاه جوان پاسخ داد:

- اگر مي‌خواهيد به دنبال آن ها بياييد.

پادشاهان براي تصرّف محصولات و سرزمين شاه جوان، با سه لشكر عظيم از مرزها عبور كردند ولي كشاورزان كوه ‌نشين آفتاب ‌خورده و عادت كرده به كار، آن ها را با داس و ... فراري دادند.

پادشاه جوان پس از آن دستور داد قصري روي صخره‌هاي نمك درست كنند و روي دروازه‌اش اين كلمات را ثبت كرد: « كار بر هر چيزي پيروز است.»

 

رضا نمدکلاهی