پاسخ چند سؤال‏

چرا انسان ها از مرگ مى‏هراسند؟!.

ابوذر: چون دنيا را آباد و آخرت خود را خراب كرده‏اند.

 

پس رحمت خدا كجاست ؟!.

ابوذر: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ: رحمت و مهر خداوند به نيكوكاران نزديك است.

 

اى اباذر!... آيا مطلبى ظريف می گویی تا چيزى بياموزم؟!.

ابوذر: مطلب بسيار است اما اگر توان دارى به كسى كه دوستش مى‏دارى بدى نكن.

 

آيا ديده‏اى كه كسى به دوست خويش بدى كند ؟!.

آرى!... نفس تو (وجود خودت) محبوب‏ترين چيزها نزد توست، وقتى كه فرمان خدا را زير پا مى‏گذارى، به نفست بدى مى‏كنى و او را مستحقّ آتش مى‏نمايى.

 

رضا نمدکلاهی

مرورى در زندگی امام صادق (ع)

نام:‏ «جعفر» Image

كنيه: «ابو عبدالله‏»

لقبش: ‏«صادق‏»

پدر گرامي: امام محمّد باقر(ع)

مادر گرامى: ‏«ام فروه»

روز تولد: «هفدهم ربيع الاول»

سال تولد: «هشتاد و سه هجرى قمرى»

محل تولد: «مدينه»

مدت زندگي: «شصت و پنج سال»

مدت امامت: «سى و چهار سال»

فرزندانش:«امام كاظم عليه السلام‏»، «اسماعيل‏»، «عبد الله‏»، «محمد ديباج‏»، «اسحاق‏»، «على عريضى‏»،«عباس‏»،«ام فروه‏» و «اسماء» و «فاطمه‏» هفت پسر و سه دختر

زمامداران دوران امامت: «هشام بن عبد الملك‏»، «وليد بن يزيد بن عبدالملك‏»، «يزيد بن وليد»، «ابراهيم بن وليد»و «مروان حمار» از بنى اميه و «سفاح‏»و «منصوردوانيقى‏» از بنى عباس

امام(ع) در باره‏ى مادرش ‏«ام فروه» فرمود:«مادرم از بانوان پرهيزكار، با ايمان و نيكوكار بود

رضا نمدکلاهی

عید نوروز را چرا عید می گویند؟

ازقيل" پيامبر به سرزمينى رسيد. اهل آن سرزمين همگى مرده بودند. "ازقيل" عرض كرد؛ ...خداوندا!... اين ها را چگونه زنده خواهى نمود؟!. امر شد؛ مقدارى آب بر روى خاك آن ها بريز و بخواه تا زنده شوند.

"ازقيل" به دستور خدا عمل كرد. مقداري آب بر خاك ريخت. از خداوند تقاضاى بازگشت آن ها را به حيات و زندگانى نمود.

همگى زنده شدند و بين سى سال تا هفتاد سال مجدّدا زندگى نمودند. اين حادثه در روز اوّل فروردين يعنى روز اوّل بهار واقع شد. به اين واسطه روز اوّل فروردين را عيد مي گويند. كلمه ي "عيد" مأخوذ و گرفته شده از "عود و اعاده" است.

 

رضا نمدکلاهی

خرگوش ها و روباه

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود.

پدر ميان جنگل زيبايي، شهري بود به نام شهر خرگوش ها  كه ساكنانش همگي خرگوش بودند. درگوشه اي از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ي قشنگي زندگي مي كردند.

 آن ها يك مزرعه داشتند كه در آن هويج و كلم و كاهو پرورش مي دادند. مامان خرگوشه آشپز خوبي بود و غذاهاي خوشمزه اي مي پخت. مامان خرگوشه و بابا خرگوشه سه تا بچه داشتند: دوتا دختر و يك پسر. پسرشان بزرگ تر بودImage.

اسم او تيزپا  و اسم خواهرهايش نمكي و قندي بود. تيزپا خيلي تند مي دويد و هيچ خرگوشي به او نمي رسيد. تيزپا و خواهرانش با بقيه ي بچه خرگوش ها، هر روز به مدرسه مي رفتند و خانم خرگوش پيري به آنها درس مي داد. خانم معلم كمي سختگير بود؛ اما چيزهاي خوبي به بچه خرگوشها يادمي داد.

خرگوشها مي دانستند كه اگر به حرفهاي او خوب گوش كنند و به آنها عمل نمايند،مي توانند زندگي آرام و بي خطري داشته باشند. خانم معلم درباره ي زندگي و عادتهاي همه ي حيوانات به آنها گفته بود. حالا خرگوشها مي دانستند كه روباه حيواني حيله گر و دشمن خرگوشهاست. مي دانستند كه لاك پشتها آرام و سر به زيرند. ميمونها بازيگوش و پرسروصدا و زرنگند و.... ب

له بچه ها، خانم معلم علاوه بر درسهايي كه به بچه ها مي داد، آنها را وامي داشت تا در حياط مدرسه باغچه درست كنند و در آن هويج و كلم و كاهو بكارند. مي خواست وقتي بچه خرگوشها بزرگ شدند، بتوانند راحت زندگي كنند و به كسي احتياج نداشته نباشند. در اين ميان تيزپا از اين وضع ناراضي بود. او دلش مي خواست فقط بدود و بازي كند.از كاركردن درمزرعه ي كوچك مدرسه بدش مي آمد. براي همين هر روز موقع رفتن به مدرسه مادرش را اذيت مي كرد و مي گفت:« دلم نمي خواهد به مدرسه بروم.مي خواهم بروم توي جنگل و بازي كنم. خانم معلم را دوست ندارم. او درسهاي سختي به ما مي دهد و وادارمان مي كند كه همه را ياد بگيريم.»

مامان تيزپا مي گفت: «تو بچه ي تنبلي هستي و براي فرار از درس و مدرسه بهانه مي آوري. خانم معلم شما ، به من هم درس داده و مرا هم باسواد كرده است . من پختن سوپ و بچه داري و كار در مزرعه را ازاو ياد گرفته ام. برو، برو و اينقدر تنبلي نكن. ببين نمكي و قندي  چقدر مدرسه را دوست دارند و چقدر با خوشحالي به مدرسه مي روند. »

آقا خرگوشه هم او را دعوا مي كرد و مي گفت: «بچه جان ، اين حرفها چيه مي زني؟ مدرسه رفتن خيلي مهم است؛ اگر به مدرسه نروي بي سواد و نادان مي ماني و خرگوش نادان به درد نمي خورد.نمي تواند دشمنانش را بشناسد و از دست آنها فرار كند. نمي تواند مزرعه اش را آباد كند و گرسنه مي ماند. برو، برو و درست را بخوان تا بفهمي كه مدرسه رفتن چقدر خوب است. »

آنوقت تيزپا با گوش هاي آويزان و چشم هاي گريان همراه خواهرانش به مدرسه مي رفت و تا مي توانست تنبلي مي كرد.

يك روز كه بازهم با مامانش حرف مي زد و مي خواست به مدرسه نرود، روباهي كه يواشكي به شهر خرگوش ها وارد شده بود و  خودش را پشت خانه ي آنها پنهان كرده بود، حرفهاي شان را شنيد و فهميد كه تيزپا مدرسه را دوست ندارد. آن روز نمكي و قندي كه ديرشان شده بود، منتظر تيزپا نماندند و خودشان دويدند و رفتند ،اما تيزپا بعد از آنها از خانه خارج شد و به جاي رفتن به مدرسه، به سوي درختان انبوه جنگل رفت تا براي خودش بگردد و بازي كند. وقتي ميان جنگل رسيد، روباه كه او را تعقيب مي كرد، مقابلش ظاهر شد و سلام كرد. تيزپا ترسيد و خواست فرار كند كه روباه خنديد و گفت: «دوست كوچولوي من ، چرا فرار مي كني؟ من كاري با تو ندارم. من مي دانم كه تو مدرسه را دوست نداري .آمده ام به تو كمك كنم.»

تيزپا با تعجب پرسيد: «تو از كجا مي داني كه من مدرسه را دوست ندارم؟» روباه جواب داد: «از اينكه امروز به جاي رفتن به مدرسه ، داري توي جنگل پرسه مي زني. »

تيزپا گفت: «اما من از خانم معلم شنيده ام كه روباه ها دشمن خرگوشها هستند. »

روباه خنديد و گفت: «شايد بعضي از روباهها از خرگوشها به عنوان غذا استفاده كنند ولي من يك روباه گياهخوار هستم و غذايم كاهو ، كلم ، هويج ، شلغم و انواع ديگر سبزيهاست. اگر به خانه ام بيايي مي بيني كه چه باغچه ي قشنگي دارم و چه سبزيهاي خوشمزه اي در آن كاشته ام. من هم مثل تو از مدرسه بدم مي آمد. براي همين به مدرسه نرفتم و مشغول كار در باغچه ام شدم. درس و مدرسه چه فايده اي دارد؟ آنهم با اين معلمهاي سختگير و بداخلاق!»

تيزپا كه مي ديد روباه با او كاري ندارد و با مهرباني حرف مي زند، از حرفهاي او خوشش آمد.حرفهايش را باور كرد وهمراه او به لانه اش رفت. روباه راست مي گفت.او يك باغچه پر از هويج و انواع سبزيهاي خوشمزه داشت. خانه اش هم خيلي قشنگ بود. روباه او را به خانه ي كوچكش كه ديوارهاي قرمز و در سبز داشت وداخل آن هم چندتا صندلي راحت و ميز و تختخواب ديده مي شد برد و شروع به پذيرايي كرد. آنقدر خوراكيهاي خوشمزه به تيزپا داد كه تيزپا خوابش گرفت و رفت روي تختخواب نرم و راحت گرفت و خوابيد. وقتي بيدار شد، روباه بازهم به او غذا داد. روباه آنقدر مهربان بود كه تيزپا با خودشگفت: « نمي دانم چرا خانم معلم گفته روباهها دشمن ما هستند؛ من كه جز مهرباني از اين روباه چيزي نديده ام و دلم نمي خواهد ديگر به خانه ام برگردم. همين جا پيش روباه مي مانم و از خوراكيهاي خوشمزه اش مي خورم و بازي مي كنم. ديگر مجبور نيستم به مدرسه بروم.»

اما بچه ها، بشنويد از خانواده ي تيزپا؛ آنها وقتي ديدند كه تيزپا گم شده ، سخت نگران شدند. آقا و مامان خرگوش با برفي و نمكي و بقيه ي دوستانشان، همه جا را دنبال او گشتند، اما پيدايش نكردند. آمدند پيش خانم معلم تا او راهنماييشان كند. خانم معلم فكري كرد و گفت:« چند سال پيش گرگي كه خيلي گوشت خرگوش دوست داشت ، روباهي را وادار كرده بود تا خرگوشها را گول بزند و به لانه اش بكشاند و آنقدر خوراكي به آنها بدهد تا چاق و چله و پروار شوند . آنوقت روباه خرگوش چاق را به گرگ مي داد و گرگ هم در عوض به او مرغ و خروس مي داد. اين يك معامله بين روباه و گرگ بود. اما وقتي خرگوشها متوجه شدند، ديگر فريب آنها را نخوردند و گرگ و روباه به جاي ديگري رفتند. شايد بازهم برگشته باشند و تيزپا فريب خورده باشد. »

يكي از بچه خرگوش ها كه اسمش زرنگ بود، گفت: «من صبح زود كه داشتم مي آمدم، از پشت درختها پوزه ي يك حيوان راديدم اما ترسيدم و فرار كردم و به كسي هم چيزي نگفتم .»

خانم معلم گفت:« شايد پوزه ي روباه را ديده اي و بهتر بود مي گفتي تا بيشتر مراقب باشيم. حالا هم بايد بگرديم و خانه ي روباه را پيدا كنيم و تيزپا را نجات بدهيم . راستي كدام يك از شما حس بويايي قويتري دارد؟»

عمو فلفلي كه خرگوش پير و مهرباني بود، گفت: « حس بويايي من بسيار قويست. من بوي روباه را خوب مي شناسم. الان به شما مي گويم كه خانه اش كجاست. »

عموفلفلي دماغش را تيز كرد و به راه افتاد. بقيه ي خرگوشها هم به دنبالش رفتند. اومي رفت و بومي كشيد . آنها تا آخر جنگل رفتند و سرانجام به خانه ي قشنگي رسيدند كه مال روباه بود. عموفلفلي ايستاد و به خانه اشاره  كرد و گفت: «همينجاست. روباه در اين خانه است. تيزپا هم اينجاست.» مامان خرگوشه گفت :« بله، من هم بوي تيزپا را حس مي كنم، او هم در اين خانه است. » خانم معلم به آنها گفت: «بايد صبر كنيم تا روباه از خانه خارج شود و بعد به سراغ تيزپا برويم. »آقا خرگوشه گفت: «اما اگرتا آن موقع روباه بلايي به سر پسرم بياورد، من چه خاكي به سرم بريزم؟»

خانم معلم گفت: « نگران نباش، او فقط به تيزپا غذا مي دهد تا چاق شود. » عموفلفلي

گفت: «همگي پنهان شويد تا روباه شما را نبيند و بويتان را حس نكند.» آنوقت همه ي خرگوشها زير بوته ها پنهان شدند و ساكت ماندند. كمي بعد روباه در حاليكه سوت ميزد و آواز مي خواند، از خانه خارج شد و رفت. باباي تيزپا به بقيه اشاره كرد كه سر جاهايشان بمانند تا او خودش سري به آن خانه بزند .همه منتظر ماندند. آقاخرگوشه با احتياط جلو رفت و از پنجره ي باز به خانه وارد شد. تيزپا را روي صندلي راحتي ديد كه نشسته بود و هويج مي خورد. آهسته صدا زد:« تيزپا، تيزپا اينجا چكار مي كني؟» تيزپا كه انتظار نداشت پدرش را در آنجا ببيند، جا خورد و از روي صندلي پايين پريد. پدرش گفت:« زود باش تا روباه برنگشته از اينجا برويم اگر بمانيم خوراك گرگ خواهيم شد.» تيزپا كه دلش نمي خواست از آن خانه برود، گفت:« اما اين روباه با بقيه فرق دارد.او  گياهخوار است و كاري به من ندارد. بگذاريد من اينجا بمانم.» آقاخرگوشه كه از دست تيزپا خيلي عصباني بود، گوشهاي او را گرفت و او را با خودش از خانه بيرون برد. وقتي آنها پيش بقيه رفتند، خانم معلم گفت:« زود باشيد برويم، بايد فرار كنيم.» آنوقت همه ي خرگوشها با سرعت از آنجا دور شدند تا به شهر خودشان رسيدند. همه ي آنها به دعوت خانم معلم ، در مدرسه جمع شدند. خانم معلم گفت:« امروز تيزپا را از دست روباه نجات داديم و حالا او بازهم در ميان ماست. اما بايد فكري بكنيم ؛ چون روباه و گرگ ما را آسوده نخواهند گذاشت.»

تيزپا كه از بازگشت به مدرسه ناراحت و ناراضي بود، گفت:« اما روباه اصلاً حيوان بدي نيست. او به من خوراكيهاي خوشمزه داد و مواظب بود كه به من بد نگذرد. آنوقت شما مي گوييد كه او بدجنس است. چرا اين حرفها را مي زنيد؟»

مامان خرگوشه كه خيلي ناراحت به نظر مي رسيد گفت:« تو امروز كار زشتي كردي و دنبال روباه رفتي . بگو ببينم ، جريان چي بود و چطور شد كه با او رفتي؟»

تيزپا گفت:« او مي دانست كه من حال مدرسه رفتن را ندارم، آمده بود تا كمكم كند. او مرا با خودش به خانه اش برد و به من خوراكي داد و مواظبم بود. اما شما آمديد و نگذاشتيد پيش او بمانم.»

عمو فلفلي گفت:« پسرجان، تو نمي داني روباهي كه به خرگوش غذا مي دهد و از او پذيرايي مي كند، چه نقشه اي برايش دارد؟»

 خال خالي كه خرگوش جوان و باهوشي بود گفت:« شايد تيزپا يادش رفته كه مادرش چقدر زحمت مي كشد و هرروز چه سوپهاي خوشمزه اي درست مي كند. من هر وقت به ديدن خانم و آقاخرگوشه مي روم ،از آن سوپهاي خوشمزه مي خورم و لذت مي برم.»

مادر تيزپا كه از تعريف هاي خال خالي خوشش آمده بود لبخندي زد و گفت:« ممنونم كه از دستپخت من تعريف كرديد، اما تيزپا كه قدر اين چيزها را نمي داند. او امروز نشان داد كه نه مدرسه را دوست دارد و نه خانواده اش را...» و با گفتن اين حرفها به گريه افتاد.

خانم معلم گفت:« من هميشه دلم مي خواهد به شاگردانم خوب درس بدهم. مي خواهم وقتي بزرگ شدند، تمام چيزهايي را كه براي يك خرگوش لازم است بدانند. مي خواهم شاگردانم زرنگ و باهوش و شجاع  و دانا باشند. دوست و دشمن خود را بشناسند و كاري نكنند كه باعث گرفتاري و درسر آنها بشود. اگر گاهي به آنها سخت مي گيرم ، نبايد ناراحت شوند و خيال كنند كه مي خواهم اذيتشان كنم. نه، قصد من آزار دادن آنها نيست، من يك آموزگارم و يك آموزگار همه ي شاگردانش را مثل فرزندانش دوست مي دارد. »

تيزپا كه بعد از شنيدن حرفهاي ديگران كمي خجالت مي كشيد ، در حالي كه سرش را زير انداخته بود گفت:« من امروز كار اشتباهي كردم و بدون معطلي دنبال روباه كه دشمن ماست راه افتادم و با او به خانه اش رفتم و فكركردم كه او يك دوست واقعي است .اما حالا مي فهمم كه چه كار بدي كرده ام. مرا ببخشيد .ديگر تكرار نمي شود.»

حرف هاي تيزپا كه تمام شد ،همه ي خرگوشها كف زدند و هورا كشيدند. بعد از آن خرگوشها قرار گذاشتند كه بيشتر مراقب باشند و اگر بوي  حيوان ناشناسي را حس كردند، فوراً پنهان شوند و با هيچ غريبه اي حرف نزنند . چندتا نگهبان هم در اطراف مدرسه ايستادند تا اگر حيوان خطرناكي را در اطراف مدرسه مشاهده كردند، به خانم معلم خبر بدهند. عده اي هم يك پناهگاه زيرزميني ساختند تا در مواقع خطر به آن پناه ببرند و به دست دشمنان نيفتند.  بله بچه ها، خرگوشهاي زرنگ و دانا سالهاي سال با آرامش در كنار هم زندگي كردند و هيچ روباهي نتوانست آنها را گول بزند و به لانه ي گرگ ببرد. تيزپا هم پسر درسخواني شد و دست از تنبلي برداشت. از آن به بعد او بهترين دانش آموز مدرسه بود. وقتي بزرگ شد، خانم معلم از او خواست كه به جاي او در مدرسه كار كند. تيزپا هم قبول كرد و معلم جديد بچه خرگوش ها شد. اما بشنويد از روباه ، اوبه سراغ دوستش ، آقا گرگه رفته بود تا به او بگويد كه يك خرگوش برايش شكار كرده وهمينكه خرگوش كوچولو چاق شود، آنرا برايش خواهد آورد. وقتي به خانه اش برگشت و تيزپا را نديد، خيلي ناراحت شد.باز هم پيش گرگ رفت و به او

گفت:« من داشتم به آن خرگوش كوچولو غذا مي دادم تا چاق شود و تو بتواني او را بخوري اما او فراركرده است.»

گرگ گفت:« ما چندسال پيش هم به اينجا آمده بوديم. خرگوشهاي اينجا خيلي زرنگ هستند و به اين سادگي فريب نمي خورند. بيا از اين جا به جاي ديگري برويم و خرگوش هايي را پيدا كنيم كه شكار كردنشان زحمتي نداشته باشد. من حال و حوصله ي دردسر را ندارم.»

آن ها رفتند و به سرزميني رسيدند كه خرگوشهاي زيادي در آن زندگي مي كردند. خرگوش هايي كه مدرسه و معلم نداشتند. بيسواد و نادان بودند و راحت به دام مي افتادند.در آن جا روباه خرگوش هاي  چاق و چله را به گرگ مي داد و گرگ هم  در عوض مرغ و خروس هاي چاق و خوشمزه به او ميداد. اين معامله ي گرگ و روباه سال ها ادامه داشت، اما تيزپا و دوستانش هرگز به دام آن ها نيفتادند. شما كه علتش را مي دانيد. مگرنه؟

رضا نمدکلاهی

اشك حاكم

حاكم را به نخلي بسته بودند. چهره‌اش پر از گوجه پوسيده بود. لباس هايش پر تخم مرغ گنديده بود. چند جاي صورتش خراشيده بود.

دستور خليفه بود. او را محكم به نخل، طناب پيچ كرده بودند تا هر كس كينه‌ي او دارد بيايد تلافي كند.

هشام حاكم مدينه بود. خليفه كه عوض شد، او هم بر كنار شد. هر كاري كرده بود به فرمان خليفه بود. خليفه جديد مي‌خواست نشان دهد كه مرد خوبي است.

هر كس مي‌آمد كاري مي‌كرد. بعضي به او ناسزا مي‌گفتند. پيرزني مشتي خاك به سر و صورت او پاشيد. چند بچّه سنگ به او مي‌زدند.

هوا گرم بود. خورشيد مستقيم مي‌تابيد. هشام عرق كرده بود. تنش مي‌خاريد. ديگر خسته شده بود. چند نفر دورش حلقه زده بودند. دو نگهبان در سايه ايستاده بودند. جواني گفت: ... ابو محمّد دارد مي‌آيد.

دل هشام پايين ريخت. تنها از او مي‌ترسيد. احساس كرد مرگش نزديك است. از صبح منتظر پيشواي شيعيان بود. چه كارها كه نكرده بود. باغش را گرفته بود. خدمتكارهايش را زده و زنداني كرده بود. به خودش بي احترامي كرده بود. دلش مي‌خواست بميرد. خيلي مي‌ترسيد. با ديدن امام(ع)(ع) مي‌خواست تكان بخورد، نتوانست.

مردي گفت: ... بي چاره، روزي كه خانواده پسر پيامبر(ص) را آزار مي‌دادي، بايد به فكر امروز مي‌بودي.

صداي پاي او را مي‌شناخت. نزديك و نزديك تر مي‌شد. جرأت نمي‌كرد سرش را بلند كند. سايه او را ديد كه جلو آمد. با چند نفر از خدمتكارانش بود. اگر هر كدام ضربه‌اي مي‌زدند. او مي‌مرد. جمعيّت بيشتري آمده بودند. سر و صدا مي‌كردند. درباره سرنوشت او حرف مي‌زدند. او بارها خدمتكاران علي پسر حسين را كتك زده بودند.

امام(ع) قدمي جلوتر رفت. هشام چشمانش را بست. دست امام(ع) بالا رفت. فكر كرد محكم به گونه‌اش مي‌خورد. اگر او مي‌زد، همه مي‌زدند. امام(ع) گوجه پوسيده‌اي را كه به موهايش چسبيده بود برداشت و گوشه‌اي انداخت.

همه ساكت شدند. امام(ع) برگشت. هشام چشمانش را باز كرد. علي بن الحسين با خدمتكارانش صحبت مي‌كرد. همه‌ي آن ها قوي بودند. بعضي با خشم به او خير شده بودند، هشام آب دهانش را فرو داد. احساس كرد آخر عمرش است. مي‌خواست التماس كند. امّا نمي‌توانست از ترس پاهايش مي‌لرزيد.

امام(ع) به طوري كه همه بشنوند، فرمود: به هشام آسيبي نرسانيد.

چه مي‌شنيد؟!. يعني پسر حسين او را بخشيده بود. نمي‌دانست خوشحال باشد يا ناراحت. ميوه‌هاي پوسيده را مي‌ديد كه دست مردم روي زمين مي‌افتاد. اشك در چشمانش حلقه زد. احساس كرد بين او و فرزند رسول خدا چه فاصله زيادي است. مردم آهسته حرف مي‌زدند. هيچ كس باور نمي‌كرد. هشام سرش را به نخل تكيه داد. نور خورشيد چشمانش را مي‌سوزاند. قطره‌ي اشكي بر گونه خاك گرفته‌اش غلتيد.

Image

رضا نمدکلاهی

مهمان بي ادب

علي(ع) نگران بود. هيزمي زير ديگ گذاشت. ابو لهب آمد و از كنارش گذشت. آتش شعله كشيد. ابو لهب غرغر مي‌كرد و به طرف اتاق مي‌رفت. مي‌ترسيد. اگر مثل ديروز سر و صدا مي‌كرد و نمي‌گذاشت پيامبر(ص) حرف بزند! به شعله‌ي آتش نگاه كرد. برخاست و رفت تا كاسه‌ها را بياورد.Image

مهمان ها يكي يكي مي‌آمدند. پيامبر(ص) به آن ها خوش آمد مي‌گفت. بوي آب گوشت، حياط را پر كرده بود. علي(ع) ظرف ها را آورد. پيامبر(ص) داشت غذا را هم مي‌زد. همه مهمان ها كه آمدند، پيامبر(ص) ظرف ها را چيد. از علي(ع) خواست برود سفره را پهن كند. بعد در هر كاسه مقداري غذا ريخت. علي(ع) آمد، كمك كرد و كاسه‌ها را برد به اتاق. پيامبر(ص) گرده‌هاي نان را در سفره گذاشت و گفت: « ... به نام خدا بخوريد».

ابولهب سرفه‌اي كرد. لقمه در گلويش گير كرد. چند نفر خنديدند. ابو لهب اخم كرد و لقمه ديگري برداشت و در دهانش گذاشت.

علي(ع) با مشك آب راه مي‌رفت. پياله‌اي در دستش بود. مهمان ها را آب مي‌داد. گاهي به ابولهب نگاه مي‌كرد كه با همه انگشتانش غذا مي‌خورد. ريش بلندش چرب شده بود. خنده‌اش گرفت.

هنوز سفره پهن بود، امّا ديگر كسي غذا نمي‌خورد. پيامبر(ص) جلو رفت و شروع به صحبت كرد. علي(ع) آمد و كنارش نشست. دوست داشت بفهمد پيامبر(ص) ديروز چه مي‌خواسته بگويد.

-   اي فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند كسي را نمي‌شناسم كه بهتر از آن چه من براي شما آوردم براي نزديكان خود آورده باشد. من خوش بختي دنيا و آخرت شما را مي‌خواهم.

يك باره ابولهب برخاست. دل علي(ع) پايين ريخت. برخاست. كاش كسي جلو او را مي‌گرفت. ابولهب مي‌خواست فرياد بزند. حمزه و عباس او را نشاندند. علي(ع) نفس راحتي كشيد. عباس گفت: « ... ادامه بده، فرزند برادر!».

سر و صداها خاموش شد. علي(ع) نگاهي به مهمان ها كرد. همه از اقوام پيامبر(ص) بودند. پيامبر(ص) ادامه داد.

-   خدا مرا فرستاده است تا شما را به سوي او دعوت كنم. من پيامبر(ص) خدا هستم. دو كلمه بگوييد و رستگار شويد؛ خدايي جز خداي يكتا نيست.

همه ساكت بودند. ابولهب با ناراحتي جا به جا شد. گفت: « ... چرا جلو محمد را نمي‌گيرند». وقتي ديد كسي چيزي نمي‌گويد سري تكان داد.

پيامبر(ص) گفت: « ... چه كسي مرا كمك مي‌كند تا برادر و جانشين من در ميان شما باشد».

مهمان ها به هم ديگر نگاه مي‌كردند. هيچ كس چيزي نمي‌گفت. علي(ع) ابولهب را ديد كه پوزخند مي‌زد. وقتي ديد كسي جواب نمي‌دهد. برخاست. مشت هايش را گره كرد. گفت: « ... اي رسول خدا، من به تو كمك مي‌كنم».

همه به علي(ع) خيره شدند. از همه كوچك تر بود. پيامبر(ص) دست روي سرش گذاشت و با مهرباني گفت: « ... بنشين» و دوباره حرف هايش را تكرار كرد؛ امّا كسي بلند نشد. براي بار سوم علي(ع) برخاست و گفت: « ... اي رسول خدا، من تو را ياري مي‌كنم ...».

صدايش نمي‌لرزيد. پيامبر(ص) وقتي ديد كسي حرف نمي‌زند، دست او را گرفت و گفت: « ... آگاه باشيد كه علي(ع) برادر و جانشين من در ميان شماست. سخنانش را بشنويد ...

ابولهب طاقت نداشت. با تمسخر به پدر علي(ع) گفت: « ... ابوطالب! تو بايد از پسرت پيروي كني، مي‌فهمي!؟».

اشك در چشمان ابوطالب حلقه زده بود. به پسرش نگاه كرد. احساس مي‌كرد علي(ع) بزرگ تر از همه است. او و محمد چقدر دوست داشتني بودند.

رضا نمدکلاهی

دو مادر و يك فرزند

    بچه من است!

-    دروغ مي‌گويد: پسر من است!Image

امام(ع) نگاهي به هر دو زن كرد. يكي قد بلند بود. ديگري چاق و قد كوتاه بود. امام(ع) بچه را گرفت و گذاشت وسط. تپل و قشنگ بود. بچه دست و پايش را تكان داد و شروع به گريه كرد. هر دو زن خم شدند، بچه را بردارند، امّا از آن ها خواست، صبر كنند. همه ساكت بودند. چند نفر دور آن ها حلقه زده بودند. قنبر خدمت كار جلو رفت. نوزاد را برداشت. تكانش داد تا ساكت شود.

زن چاق گفت: « .... امير المؤمنين، به من كمك كنيد. بچه اين زن مرده است».

زن ديگر با گريه گفت: « ... دروغ مي‌گويد. همسايه هستيم. بچه را پيش او بردم نگه دارد. در بازار كاري داشتم. وقتي برگشتم ... .

امام(ع) نوزاد را گرفت. با انگشت لب پايينش را نوازش كرد. بچه دست هايش را تكان داد و خنديد. امام(ع) دوباره به هر دو نگاه كرد. هر دو شروع به التماس كردند تا امام(ع) بچه را به آن ها بدهد.

چند نفر ايستاده بودند، آرام حرف مي‌زدند. نوزاد كه نمي‌توانست صحبت كند. هيچ كس نبود كه بگويد بچه از كيست.

به نظر شما بچه از كدام زن است؟.

امام(ع) لحظه‌اي صبر كرد. رو به خدمت كارش كرد و گفت: « ... قنبر، برو شمشير مرا بياور».

قنبر تعجب كرد. اين جا كه ميدان جنگ نبود. مردم همهمه مي‌كردند. قنبر برخاست. از مسجد بيرون رفت. مدّتي بعد برگشت. ذوالفقار(1)  را به امام(ع) داد. امام(ع) شمشير را از غلاف بيرون كشيد. لبه آن مي‌درخشيد. سر و صداها آرام شد. دو زن با ترس به شمشير نگاه مي‌كردند. امام(ع) برخاست. نوزاد را برداشت و روي سكويي گذاشت و گفت: « ... بچه را نصف مي‌كنم، هر نيمه‌اش مال يك نفر»0

بچه گريه مي‌كرد. قنبر سعي كرد آرامش كند. هر دو زن ساكت بودند. نمي‌توانستند صحبت كنند. امام(ع) شمشير را بالا برد. زن چاق جلو رفت. جيغي كشيد. گريه كنان خودش را روي بچه انداخت و گفت: « ... سرورم، بچه را به اين زن بدهيد، او را نكشيد».

زن قد بلند خنديد. امام(ع) شمير را به قنبر داد. بچه را برداشت. او را بوسيد. به طرف زني رفت كه گريه مي‌كرد. نوزاد را به او داد و فرمود: « ... كودك مال تو است. چون راضي نشدي او را بكشم».

زن قد بلند كه ديد امام(ع) همه چيز را فهميده است. نشست و با التماس گفت: « ... مرا ببخشيد».(2)

 

۱.نام شمشير امام علي(ع)

2. كشف اليقين في فضائل امير المؤمنين، ص 67.

رضا نمدکلاهی

مرد ناشناس

زن، مشك آب را به دوش  مي كشيد. نفس نفس زنان به سوی‏  خانه‏اش می‏رفت. مردی ناشناس به او بر خورد. مشك را از او گرفت. خود به دوش كشيد. كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته اند. با بي صبري منتظر آمدن مادر هستند. در خانه باز مي شود. كودكان، مرد ناشناسی را ديدند. او همراه مادرشان به خانه آمده است. مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. Image

مرد مشك را به زمين مي گذارد. از زن مي پرسد: " ... خوب معلوم است؛ كسی را نداری كه خود آب كشی می‏كنی!... چه طور شده كه بي ياور مانده‏ای؟!".

  •  "شوهرم رزمنده اسلام بود. علی بن ابي طالب او را به يكی از مرزها فرستاد. در آن جا شهيد شد. اكنون من و چند طفل خردسال او تنها مانده ايم".

مرد بيش از اين حرفی نزد. سر به زير انداخت. خداحافظی كرد و رفت. در آن روز، لحظه ايی از فكر آن همسر و فرزندان رزمنده شهيد بيرون نرفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود آماده شد. مقداری آذوقه از گوشت، آرد و خرما و... تهيه نمود. با سرعت به طرف خانواده رزمنده شهید رفت. در زد.

  •  "كيستی؟!".

  •  "همان بنده خدای ديروزی هستم. او كه، مشك آب را آورد. حالا مقداری‏ غذا برای فرزندانت آورده‏ام".

  •  "خدا از تو راضی شود، ولي بين ما و علی بن ابي طالب هم فقط خودش‏ حكم كند!".

درب خانه گشوده مي شود. مرد داخل خانه گردد.

ناشناس گفت: "... دلم می‏خواهد ثوابی كرده باشم. آيا اجازه مي دهی پختن نان و يا نگهداری‏ اطفال را من به عهده بگيرم".

  •  "بسيار خوب!...، ولی من بهتر می‏توانم نان بپزم. شما بچه‏ها را نگاه دار، تا من از پختن نان فارغ شوم".

زن رفت تا با خمير كردن آردها، نان گرمي فراهم سازد. مرد هم با مقداری گوشت كه خود آورده بود، كبابي آماده نمود. كباب ها را با دست خود به بچه‏ها خورانيد. به دهان هر كدام كه لقمه‏ای می‏گذاشت، می‏گفت : "... فرزندانم! اگر در رسيدگي به شما "علی بن ابي طالب" كوتاهی كرده است، او را حلال كنيد".

  •   زن صدا زد؛ ... خمير آماده شده است، اي بنده ي خدا تنور را با آتش آماده ساز!".

ناشناس تنور را آماده ساخت. شعله‏های آتش از تنور نان زبانه مي كشيد. مرد چهره‏ خويش را به آتش نزديك مي كرد و با خود می‏گفت: " ... حرارت آتش را بچش، اين است كيفر آن شخصي كه در كار كودكان خردسال و همسر شهيدان كوتاهی ‏كرده است".

در همين حال زنی از همسايگان به خانه آن رزمنده شهيد سر كشيد. او ناشناس‏ را شناخت. به زن صاحب خانه گفت: " ... وای به حال تو! آيا اين مرد را كه‏ به كمك گرفته‏ای می‏شناسی؟!. ... او اميرالمؤمنين علی بن ابي طالب(ع) است".

زن جلو آمد و گفت: " ... ای هزار خجلت و شرم ساری از برای من، من از شما معذرت می‏خواهم".

  •   " نه، من از تو و خانواده ات معذرت می‏خواهم كه در رسيدگي به تو و كودكان خردسالت كوتاهی كرده ام".

  • رضا نمدکلاهی

سگی با یک تکه گوشت

سگ بزرگی طعمه ای را که شکار کرده بود، به سگ کوچک و ضعیفی بخشید. سگ کوچک از غذایی که به دست آورده بود، بسیار خوشحال شد، گوشت را به دندان گرفت و جست و خیز کنان به راه افتاد تا جای مناسبی پیدا کند و غذا بخورد. هنگام عبور از روی یک پل ناگهان چشمش به آب افتاد و از حرکت ایستاد. چون زیر پایش سگی را می دید که تکه ای گوشت در دهان گرفته است، با خودش گفت: «امروز روز من است، شانس به من رو کرده، به نظرم می آید که گوشت او از مال من بزرگ تر باشد.»

او با عجله در آب پرید و سعی کرد سگی را که از آن بالا دیده بود، گاز بگیرد. آب به اطراف می پاشید. او شنا می کرد و با هیجان به دنبال سگ دوم به همه طرف چشم می گرداند. اما هر چه نگاه کرد، سگی را که تکه بزرگی گوشت در دهانش بود، پیدا نکرد. انگار یک دفعه ناپدید شده بود.

ناگهان یاد گوشت خودش افتاد. کجا افتاده بود؟ با سردرگمی زیر آب رفت تا به دنبال آن بگردد، اما چیزی پیدا نکرد. غذای خودش را هم در گیر و دار این طمع احمقانه از دست داده بود.

Image

رضا نمدکلاهی

 

توت‌فرنگی *

توت‌فرنگی (با نام‌های: چیلک یا چیالک جنگلی، چَلَم و شالکَه) گیاهی نهان‌دانه از تیرهٔ گل سرخ است. رشد این گیاه در آب و هوای معتدل گرم و در بستر غنی از گیاخاک و خاک اسیدی بسیار خوب است. گل‌های توت‌فرنگی نسبت به سرما به شدت حساس هستند ولی عطر و طعم نهنج (قسمت خوراکی گیاه) با انجماد از بین نمی‌رود.[۱]

توت فرنگی به‌دلیل دارا بودن فیتو کمیکال، اثرات مثبت بسیاری بر روی مغز می‌گذارد و می‌تواند اثرات نامطلوب پیری بر مغز را کاهش دهد.


                                                             هادی عبداللهی     



جعفر خان زند *

جعفر خان پسر صادق‌خان زند و پدر لطفعلی‌خان زند، ششمین پادشاه دودمان زند بود.

او چندی فرمانروی بخش‌هایی از ایران مرکزی و جنوبی را در دست داشت و سرانجام در جنگ قدرت میان دودمان زند در شیراز و در حالی که بر تخت بیماری بود کشته شد. او را با وجود توانایی جنگی اش ترسو خوانده اند. وی واپسین فرمانروای زند پیش از پسرش بود.

جعفرخان زند
دورانپادشاه زندیان ۱۲۰۱-۱۲۰۳
پیش ازصیدمرادخان زند
پس ازعلیمرادخان زند
دودمانزندیان
پدرصادق‌خان زند
فرزندانلطفعلی‌خان زند

                                                                                           هادی عبداللهی

صادق‌خان زند *

صادق خان برادر تنی کریم خان زند، چهارمین پادشاه دودمان زند و پدر بزرگ لطفعلی خان زند بود.

وی در کرمان فرمانروایی به راه انداخته بود و دعوی پادشاهی داشت. با ترور زکی خان خود را به شیراز رساند و فرمانروایی را به دست گرفت. ولی از علیمرادخان شکست خورد و به قتل رسیدو به روایتی خودکشی کرد.

وی که مردی دلاور بود پس از مرگ کریم خان و در جنگ قدرت میان خاندان زند در آغاز نابینا و چندی بعد کشته شد.

صادق‌خان زند
دورانپادشاه زندیان از ۱۱۹۳ تا ۱۱۹۶
پیش ازعلیمرادخان زند
پس ازابوالفتح‌خان زند
دودماندودمان زند
فرزندانجعفرخان زند


                                                                    هادی عبداللهی

لُطفعَلی خان زند *

لُطفعَلی خان زند (۱۱۴۸-۱۱۷۳ خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی (۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آغا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد.

وی پسر جعفرخان زند و نوه صادق خان زند برادر بنیان‌گذار فرمانروایی زندیان کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوش‌سیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بی‌بهره نبود.

لُطفعَلی خان زند
Lotf Ali Khan.jpg
دورانواپسین فرمانروای زند
تاجگذاری۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی
۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری)
زادروز۱۱۴۸ خورشیدی
زادگاهشیراز
مرگ۱۱۷۳ خورشیدی
محل مرگتهران
آرامگاهامامزاده زید در بازار قدیمی تهران
پیش ازآغامحمدخان قاجار
پس ازصیدمرادخان زند
دودمانزند
پدرجعفرخان زند
دینمسلمان (شیعه)




                                                 هادی عبداللهی      

شاهرُخ‌میرزا *

شاهرُخ‌میرزا یا شاهرخ افشار (۱۱۱۲ تا ۱۱۷۵) چهارمین پادشاه دودمان افشاریان ایران بود. وی بزرگترین فرزند رضا‌قلی‌میرزا، ولیعد نادرشاه بود. شاهرخ‌میرزا که از ۱۱۲۷ تا ۱۱۲۹ خورشیدی (۲ سال) بر ایران پادشاهی کرد، جانشین ابراهیم‌شاه بود. همچنین شاهرخ‌میرزا از ۱۱۲۹ تا ۱۱۷۴ خورشیدی (۱۲۱۰ ق.) فقط حاکم مشهد بود.

پس از قتل نادرشاه در قوچان به سال ۱۱۲۶، عادل‌شاه برادرزادهٔ نادر به تخت پادشاهی نشست. وی تمام فرزندان و بازماندگان نادر - به استثنای شاهرخ - را کشت. عادل‌شاه یکسال حکومت کرد تا اینکه برادرش ابراهیم شاه او را کنار زد. ابراهیم شاه نیز برکنار شد و شاهرخ جوان جای او را گرفت ولی او چندان خوش اقبال نبود چرا که پس از مدتی کوتاه به خاطر شورشی در مشهد دستگیر و نابینا شد ولی دوباره نجات یافت و با حالت کوری تا آغاز حکومت آقا محمدخان قاجار به حکومت محدود و ظاهری خود در مشهد ادامه داد. وی سرانجام به خاطر شکنجه‌های آقا محمدخان که برای فاش کردن جواهرات نادری صورت گرفت، جان سپرد. از فرزندان او نادر میرزا و نصرالله میرزا بودند.


هادی عبداللهی


ابراهیم‌شاه *

ابراهیم‌شاه سومین پادشاه دودمان افشاریان ایران بود.

ابراهیم‌شاه تنها چند ماه در سال ۱۱۲۷ خورشیدی پادشاهی کرد.

او جانشین عادل‌شاه افشار بود.

ابراهیم‌شاه فرزند ابراهیم‌خان و برادرزاده نادر بود.وی تمام حکومت خود را در استرآباد طی کرد.


هادی عبداللهی





عادل شاه

عادل شاه افشار (مرگ ۱۱۲۷) دومین پادشاه دودمان افشاریه ایران بود. وی برادرزاده نادرشاه بود و پس از قتل وی در قوچان، بیشتر فرزندان نادر، از جمله رضاقلی میرزا و نصراللّه میرزا را به قتل رساند. تنها شاهرخ میرزا، فرزند رضاقلی را به قتل نرساند.

عادل‌شاه افشار که از ۱۱۲۶ تا ۱۱۲۷ خورشیدی (۱ سال) پادشاهی کرد، جانشین نادرشاه افشار بود. عادل‌شاه فرزند ابراهیم‌خان (برادر نادر) بود. عادل شاه زمانی که به قدرت رسید ۲۴ ساله بود. پس از قتل نادر در اعلامیه‌ای که صادر کرد مسئولیت قتل نادر را بر عهده گرفت.

او خزائن نادرشاه را از کلات به مشهد انتقال داد که در حدود پانزده کرور بود (هر کرور ۵۰۰ هزار تومان) و همه را به اطرافیان بخشید.

در این زمان ابراهیم‌خان، برادر وی که در نواحی مرکزی و جنوبی و غربی حکومت می‌کرد، اعلام استقلال کرد و برای سرکوبی برادرش حرکت کرد.

دو برادر در فاصله میان سلطانیه و زنجان به هم رسیدند، در این نبرد عادل شاه شکست خورد، بسیاری از سپاهیانش به ابراهین خان پیوسته، بقیه متفرق شدند.

عادل شاه به تهران گریخت، اما دستگیر، و به دستور ابراهیم خان کور شد.

سرانجام، شاهرخ میرزا، او را به دست زنان حرم سپرد و آنان از فرط خشم قطعه قطعه‌اش کردند.



      هادی  عبداللهی



دولت موقت ایران

دولت موقت ایران
→
۱۹۷۹ ←

پرچم

سرود
ای ایران (غیر رسمی)
پایتخت تهران
زبان‌(ها) فارسی
دولت دولت موقت
رهبر
 - ۱۹۷۹ روح‌الله خمینی
نخست وزیر
 - ۱۹۷۹ مهدی بازرگان
تاریخچه

[[Category:کشورهای با عمر کوتاه|ایران, ۱۹۷۹]]

 - انقلاب ۱۳۵۷ ایران ۱۹۷۹
 - گروگان‌گیری در سفارت آمریکا ۱۹۷۹
 - استعفای دولت موقت ۱۹۷۹

 

رضا نمدکلاهی

دودمان پهلوی

دولت شاهنشاهی ایران
→
۱۹۲۵–۱۹۷۹ ←
پرچم نشان نظامی
سرود
سرود شاهنشاهی ایران
پایتخت تهران
زبان‌(ها) فارسی
دولت پادشاهی مشروطه تا ۲۰ اوت ۱۹۵۳ میلادی

اقتدار گرایی تا ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ میلادی

شاه
 - ۱۹۲۵ - ۱۹۴۱ رضا شاه پهلوی
 - ۱۹۴۱ - ۱۹۷۹ محمد رضا شاه پهلوی
نخست وزیر
 - ۱۹۲۵ - ۱۹۲۶ محمد علی فروغی (نخستین)
 - ۱۹۷۹ شاپور بختیار (واپسین)
تاریخچه
 - آغاز سلسله پهلوی ۱۹۲۵
 - اشغال ایران در جنگ جهانی دوم ۱۹۴۱
 - کودتای ۲۸ مرداد ۱۹۵۳

 - انقلاب ۱۳۵۷ ایران

۱۹۷۹

نگاره رسمی محمدرضا پهلوی در روز تاجگذاری.

 

رضا نمدکلاهی

قاجاریان

دولت علیّه ایران
→
۱۷۸۵–۱۹۲۵ ←
پرچم نشان نظامی
سرود
سلامتی شاه
نقشه ایران تحت سلسله قاجار در قرن ۱۹.
پایتخت تهران
زبان‌(ها) فارسی
دولت سلطنت مطلقه تا ۱۹۰۶

سلطنت مشروطه تا ۱۹۲۵

شاه
 - ۱۷۹۴-۱۷۹۷ آقا محمد خان قاجار (اولین)
 - ۱۹۰۹-۱۹۲۵ احمد شاه قاجار (آخرین)
نخست وزیر
 - ۱۹۰۶ میرزا نصرالله خان (اولین)
 - ۱۹۲۳-۱۹۲۵ رضا خان میر پنج (آخرین)
تاریخچه
 - آغاز سلسله قاجار ۱۷۸۵
 - عهدنامه گلستان ۱۸۱۳
 - عهدنامه ترکمانچای ۱۸۲۸
 - انقلاب مشروطه ۱۹۰۶
 - آغاز سلسله پهلوی ۱۹۲۵
یکا پول تومان
امروزه بخشی از Flag of Afghanistan.svg افغانستان
Flag of Armenia.svg ارمنستان
Flag of Azerbaijan.svg جمهوری آذربایجان
Flag of Georgia.svg گرجستان
Flag of Iran.svg ایران
Flag of Pakistan.svg پاکستان
Flag of Turkmenistan.svg ترکمنستان
Flag of Turkey.svg ترکیه

شاهان قاجار

ترتیب نگاره نام آغاز پادشاهی پایان پادشاهی مدت شاهی
۱. Mohammad Khan Qajar.jpg آقامحمد خان ۱۱۷۰ ۱۱۷۵ ۵ سال
۲. فتحعلیشاه.jpg فتحعلی شاه ۱۱۷۶ ۱۲۱۳ ۳۶ سال و ۸ ماه
۳. Mohammadshah.jpg محمد شاه ۱۲۱۳ ۱۲۲۷ ۱۴ سال
۴. Nasir ad-Din Nadar.jpg ناصرالدین شاه ۱۲۲۷ ۱۲۷۵ ۴۸ سال
۵. Mozafaredin shah qajar.jpeg مظفرالدین شاه ۱۲۷۵ ۱۲۸۵ ۱۰ سال
۶. محمدعلی شاه.jpg محمدعلی شاه ۱۲۸۵ ۱۲۸۸ ۳ سال
۷. AhmadShahQajar2.jpg احمد شاه ۱۲۸۸ ۱۳۰۴ ۱۶ سال

 

رضا نمدکلاهی

 

سلسله زندیه
→
۱۱۶۳/۱۷۵۰–۱۲۰۹/۱۷۹۴ ←
پرچم نشان نظامی
پایتخت شیراز، کرمان
زبان‌(ها) فارسی
دولت پادشاهی
شاه
 - ۱۷۵۰-۱۷۷۹ کریم‌خان زند (اولین)
 - ۱۷۸۹-۱۷۹۴ لطفعلی‌خان زند (آخرین)
تاریخچه
 - تأسیس ۱۱۶۳/۱۷۵۰
 - انقراض ۱۲۰۹/۱۷۹۴

 

مسجد وکیل در شهر شیراز یادگار کریم خان زند

 

 

رضا نمدکلاهی