دو مادر و يك فرزند
- دروغ ميگويد: پسر من است!
امام(ع) نگاهي به هر دو زن كرد. يكي قد بلند بود. ديگري چاق و قد كوتاه بود. امام(ع) بچه را گرفت و گذاشت وسط. تپل و قشنگ بود. بچه دست و پايش را تكان داد و شروع به گريه كرد. هر دو زن خم شدند، بچه را بردارند، امّا از آن ها خواست، صبر كنند. همه ساكت بودند. چند نفر دور آن ها حلقه زده بودند. قنبر خدمت كار جلو رفت. نوزاد را برداشت. تكانش داد تا ساكت شود.
زن چاق گفت: « .... امير المؤمنين، به من كمك كنيد. بچه اين زن مرده است».
زن ديگر با گريه گفت: « ... دروغ ميگويد. همسايه هستيم. بچه را پيش او بردم نگه دارد. در بازار كاري داشتم. وقتي برگشتم ... .
امام(ع) نوزاد را گرفت. با انگشت لب پايينش را نوازش كرد. بچه دست هايش را تكان داد و خنديد. امام(ع) دوباره به هر دو نگاه كرد. هر دو شروع به التماس كردند تا امام(ع) بچه را به آن ها بدهد.
چند نفر ايستاده بودند، آرام حرف ميزدند. نوزاد كه نميتوانست صحبت كند. هيچ كس نبود كه بگويد بچه از كيست.
به نظر شما بچه از كدام زن است؟.
امام(ع) لحظهاي صبر كرد. رو به خدمت كارش كرد و گفت: « ... قنبر، برو شمشير مرا بياور».
قنبر تعجب كرد. اين جا كه ميدان جنگ نبود. مردم همهمه ميكردند. قنبر برخاست. از مسجد بيرون رفت. مدّتي بعد برگشت. ذوالفقار(1) را به امام(ع) داد. امام(ع) شمشير را از غلاف بيرون كشيد. لبه آن ميدرخشيد. سر و صداها آرام شد. دو زن با ترس به شمشير نگاه ميكردند. امام(ع) برخاست. نوزاد را برداشت و روي سكويي گذاشت و گفت: « ... بچه را نصف ميكنم، هر نيمهاش مال يك نفر»0
بچه گريه ميكرد. قنبر سعي كرد آرامش كند. هر دو زن ساكت بودند. نميتوانستند صحبت كنند. امام(ع) شمشير را بالا برد. زن چاق جلو رفت. جيغي كشيد. گريه كنان خودش را روي بچه انداخت و گفت: « ... سرورم، بچه را به اين زن بدهيد، او را نكشيد».
زن قد بلند خنديد. امام(ع) شمير را به قنبر داد. بچه را برداشت. او را بوسيد. به طرف زني رفت كه گريه ميكرد. نوزاد را به او داد و فرمود: « ... كودك مال تو است. چون راضي نشدي او را بكشم».
زن قد بلند كه ديد امام(ع) همه چيز را فهميده است. نشست و با التماس گفت: « ... مرا ببخشيد».(2)
۱.نام شمشير امام علي(ع)
2. كشف اليقين في فضائل امير المؤمنين، ص 67.
رضا نمدکلاهی