سگ بزرگی طعمه ای را که شکار کرده بود، به سگ کوچک و ضعیفی بخشید. سگ کوچک از غذایی که به دست آورده بود، بسیار خوشحال شد، گوشت را به دندان گرفت و جست و خیز کنان به راه افتاد تا جای مناسبی پیدا کند و غذا بخورد. هنگام عبور از روی یک پل ناگهان چشمش به آب افتاد و از حرکت ایستاد. چون زیر پایش سگی را می دید که تکه ای گوشت در دهان گرفته است، با خودش گفت: «امروز روز من است، شانس به من رو کرده، به نظرم می آید که گوشت او از مال من بزرگ تر باشد.»

او با عجله در آب پرید و سعی کرد سگی را که از آن بالا دیده بود، گاز بگیرد. آب به اطراف می پاشید. او شنا می کرد و با هیجان به دنبال سگ دوم به همه طرف چشم می گرداند. اما هر چه نگاه کرد، سگی را که تکه بزرگی گوشت در دهانش بود، پیدا نکرد. انگار یک دفعه ناپدید شده بود.

ناگهان یاد گوشت خودش افتاد. کجا افتاده بود؟ با سردرگمی زیر آب رفت تا به دنبال آن بگردد، اما چیزی پیدا نکرد. غذای خودش را هم در گیر و دار این طمع احمقانه از دست داده بود.

Image

رضا نمدکلاهی