روزي، به حضور پيامبر(ص) رسيد تا حاجتش را بگويد. وقتي رو در روي رسول خدا (ص) ايستاد، نتوانست سخنش را بگويد. هيبت پيامبر(ص) چنان در دل او اثر كرد كه زبانش بند آمد. پيامبر خدا(ص) با ديدن اين وضع، ناراحت شد و فرمود: «آيا ديدار من، زبانت را بست؟» خود را به او نزديك كرد. در آغوشش گرفت. در همان حال فرمود: «نترس، سخنت را بگو. من از جابران و پادشاهان نيستم كه با من راحت نباشي. من پسر زني هستم كه با دست خويش از گوسفندان شير مي‌دوشيد. من را مانند برادر خود بدانيد.»1

رضا نمدکلاهی