پير زن التماس مي‌كرد. فرش كهنه‌اش را نشان مي‌داد. از ره گذران مي‌خواست تا آن را بخرد. مي‌خواست براي يتيمانش غذا تهيّه كند. مردي حاضر بود زين زيباي اسبش را به چند گرده نان عوض كند؛ امّا كسي حاضر نبود. بازار شلوغ بود. مردم آرد يا نان مي‌خواستند. باران نباريده بود. خشكسالي بود. گندم كمي در بازار بود. خيلي هم گران بود. امام از اين كه مي‌ديد نمي‌تواند براي مردم كاري كند، ناراحت بود. با هلال، خدمت كاران آمده بود خرما بخرند؛ امّا چيز نخريده، باز مي‌گشتند. هلال تعجّب كرد. احساس كرد، امام خيلي ناراحت است. به منزل كه رسيدند، امام به اتاقش رفت. در راه هيچ حرفي نزده بود. چه شده بود؟ هلال در فكر بود. آيا او كار اشتباهي كرده بود؟ لبه پله نشست. سبد را جلو پايش گذاشت. به نخل نگاه كرد. برگ هايش زرد شده بود. با تأسف آهي كشيد. سبد را برداشت و برخاست تا به اتاقش برود. چند قدم رفته بود. امام او را صدا زد. هلال با عجله به طرف اتاق رفت. امام را ديد كه در اتاق قدم مي‌زد. هنوز گرفته بود. سلام كرد. امام جوابش را داد و گفت: «آيا ما ذخيره‌اي در خانه داريم؟.»

دندانهاي هلال درخشيد. پس نگراني امام براي اين بود. با خوشحال گفت: « ناراحت نباشد». اندازه يك سال گندم داريم شايد هم بيشتر.»

امام لحظه‌اي صبر كرد. به طرف پنجره رفت. آفتاب به چهره‌اش تابيد. گفت: «هر چه گندم داريم ببر در بازار بفروش».

هلال فكر كرد بد شنيده است. جلوتر رفت. پرسيد: چكار كنم، سرورم؟!.»

-    گفتم هر چه گندم داريم ببر بفروش.

هلال با تعجب به امام نگاه كرد. چه مي‌شنيد. او به قيمت زيادي چند كيسه گندم خريده بود. گفت: آقا: آقا، مگر نمي‌دانيد اگر گندم ها را بفروشيم، ديگر نمي‌توانيم بخريم.»

امام به طرف او آمد. چيني بر پيشاني‌اش نشسته بود. هلال مي‌خواست چيزي بگويد، امام گفت: «مردم چكار مي‌كنند؟»

هلال لب هايش را بر هم فشرد. فكري كرد. بعد از لحظه‌اي گفت: «هر روز نان خود را از بازار تهيه مي‌كنند. در بازار هم گندم و جو را در هم مي‌فروشند. بعضي نان جو مي‌خرند»

امام آهي كشيد. جلو آمد. گفت: «گندم ها را بفروش. از فردا براي ما هم از بازار نان بخر.»

هلال به چهره امام صادق نگاه كرد. او نمي‌فهميد چرا امام اين كار را مي‌كند. امام  همان طور كه در اتاق قدم مي‌زد، ادامه داد: اكنون شرايطي است كه مردم ديگر هم ندارند. ما نمي‌توانيم كاري كنيم كه آنها مثل ما نان گندم بخورند، ولي مي‌توانيم با آن ها هم درد باشيم.»

سخنان امام براي هلال تازگي داشت. به ياد التماس هاي پيرزن افتاد. حس كرد امام را خيلي دوست دارد. آهسته از اتاق بيرون رفت.

             

رضا نمدکلاهی

Image