فصل برداشت ميوه بود. كارگرها مشغول ميوه چيني بودند. بعضي آواز مي‌خواندند. چند نفر بلند بلند مي‌خنديدند. سيبهاي سرخ را از شاخه‌ها جدا مي‌كردند و سبد سبد به گوشه‌اي باغ مي‌بردند و روي هم انبار مي‌كردند.

نزديك ظهر شد. خسته شده بودند. كسي گفت: «استراحت مي‌كنيم و نماز مي‌خوانيم.»

سركارگر بود. همه به طرف سايه درخت بيدي رفتند كه كنار جوي آب بود. نسيم خنكي مي‌وزيد كارگرها شاد و خندان بودند پيرمردي از سيبهاي درشت باغ امام تعريف مي‌كرد.

دست و صورتشان را شستند و نشستند. مردي كه گلابي‌هاي آبداري چيده بود، يا سبدي آمد. گفت: «عجب گلابي‌هاي خوش طعمي!»

-درختش كجاست؟

-گوشه باغ، كنار پرچين.

سد را وسط گذاشت چند جوان هجوم بودند. جواني كه نزديك تر بود، يكي برداشت. كمي سبز بود. با دندان تكه‌اي كند و جويد. اخم كرد. نگاهي به مرد كرد. ميوه نمي‌خورده‌اش را انداخت و گفت: چندان هم تعريف ندارد. «بعد گلابي ديگري برداشت. زرد زرد بود. آن را بوييد. كمي خورد و آن را پشت سر كارگرها پرتاب كرد و گفت: «نه بابا، به اين مي‌گوييد خوشمزه» به گلابي كوچكي اشاره كرد و ادامه داد. شايد آن يكي لذيذ باشد. ميوه دستش را توي آب انداخت. شلپي صدا كرد. آب آن را برد. گلابي كوچك را برداشت.

امام كه آمده بود از كارگرهايش سري بزند. مدتي بود كه نگاه مي‌كرد. وقتي سبد خالي شد، جلو آمد. جوان گلابي را انداخت. بلند شد. سبد را برداشت. مي‌خواست بگويد مي‌رود ميوه خوشمزه بياورد كه با ديدن امام سلام كرد. كارگرها برخاستند و سلام كردند. امام با لبخند جوابشان داد و خواست كه بنشينند.

اطراف پر از گلابي نمي‌خورده بود چند تا سيب هم افتاده بود. امام خم شد سيب سرخي را برداشت. جاي چند دندان روي آن بود كمي خورده شده بود.

همه ساكت شدند. جوان سرش را پايين انداخت. فكر كرد امام بيرونش مي‌كند. پير مردي آهسته به او گفت: «گفتم كار زشتي است.»

امام به درختان پر بار اشاره كرد و گفت: «الان ميوه زياد است. شما هم مي‌خوريد» لحظه‌اي صبر كرد. ميوه‌هاي نمي‌خورده را گوشه‌اي جمع كرد و با حسرت گفت: «... امّا افراد زيادي هستند كه از اين نعمت محروم هستند.

جوان به ياد زنان و بچه‌هايي فقير افتاد. هر روز غروب آنها را لب جاده مي‌ديد. التماس مي‌كردند و ميوه مي‌خواستند هر چند به دستور امام چند سبد ميوه برايشان مي‌بردند؛ امّا زياد نبودند. احساس گناه مي‌كرد. سبد را گذاشت. امام ادامه داد. اسراف نكنيد!... بعد از سر كارگر خواست برود و غذا را بياورد.

Image

 رضا نمدکلاهی