گل با صفاست امّا، بي تو صفا ندارد
گر بر رخت نخندد، در باغ جا ندارد
پيش تو ماه بايد، رخ بر زمين بِسايد
بي پرده گر بر آيد، شرم و حيا ندارد
مهدي بيا(4)
اي وصل تو شکيبم، اي چشم تو طبيبم
باز آ که درد هجران، بي تو دوا ندارد
فرياد بي صدايم، در سينه حبس گشته
از بس که ناله کردم، آهم صدا ندارد
مهدي بيا(4)
گفتم که در کنارت، جان را کنم نثارت
تيغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد
هر کس تو را ندارد، جز بي کسي چه دارد
جز بي کسي چه دارد، هر کس تو را ندارد
مهدي بيا(4)
رضا نمدکلاهی![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط کارگروه نخبگان
|